دریا هم زیر باران خیس می شود
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو! باران بی قراری خیس میشوم دیگر درگیر است ، قلبم دیگر مال خودم نیست جای دیگری اسیر است آغوشی گرم ایستاده ام ، دیگر صدایم نمی لرزد برای یک فریاد ! برای اینکه دنیا بشنود ، برای اینکه قلبها بلرزد، برای اینکه بگویم عاشقم ، هم عاشق تو ، هم عاشق بارانی که مرا عاشق تو کرد… بیا وقتی برای عشق،هورا میکشد احساس،به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیندازیم.بیا با خود بیاندیشیم: اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند،اگر یک سال،چندین فصل،برف بی کسی بارید! اگریک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد!اگر یک شب شقایق مرد،تکلیف دل ما چیست؟! ومن احساس سرخی میکنم چندیست!و من ازچند شبنم پیش تر خوابم.نزول عشق را دیدم!چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد؟چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد!چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است؟!و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست و گویی میوه اخلاصشان کال است!چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالی ست؟چرا در اقتصاد راکد احساس این مکار بازاران،صداقت نیز دلالی ست؟ کاش می شد لحظه ای پرواز کرد.حرف های تازه را آغاز کرد.کاش می شد خالی از تشویش بود.برگ سبزی تحفه ی درویش بود.کاش تا دل میگرفت و میشکست،عشق م ی آمد کنارش می نشست.کاش می شد با هر دل،دلی پیوند داشت.هر نگاهی یک سبد لبخند داشت.کاشکی لبخندها پایان نداشت.سفره ها تشویش آب و نان نداشت.کاش می شد ناز را دزدید و برد،بوسه را با غنچه هایش چید و برد.کاش دیواری میان ما نبود،بلکه میشد آن طرف تر را سرود.کاش من هم یک قناری می شدم.در تب آغاز جاری می شدم.بال در بال کبوتر میزدم،آن طرف تر ها کمی سر میزدم.با پرستوها غزل خوان می شدم،پشت هر آواز پنهان میشدم.کاش هم رنگ تبسم می شدم،در میان خنده ها گم میشدم.آی مردم من غریبستانی ام!امتداد لحظه ای بارانی ام.شهر من آن سو تر پروازهاست.در حریم آبی افسانه هاست.شهر من بوی تغزل می دهد.هرکه می آید به او گل میدهد.دشت های سبز وسعت های ناب!نسترن،نسرین،شقایق،آفتاب! باز این اطراف حالم را گرفت.لحظه ی پرواز بالم را گرفت.می روم آن سو تو را پیدا کنم...در دل آئینه جایی وا کنم... صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی قلب خدا می شکند صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو ... *** *** *** حالا که رفتنی شده ای باشد قبول ... لا اقل این نکته را بدان : آهن قراضه ای که چنان گرم گرم می تپید دلم بود نامهربان... زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟ زیباترین لحظاتم را به پای ساده ترین دقایق زندگیت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین عاشقانت هستم ای تمام هستی من بدان که آفتاب پر مهرت در آسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد چرا که دیوانه وار دوستت دارم من و مهتاب و غم و یاد تو و تنهایی / همه شب دیده به دریا زده تا بازآیی تو و بستان و گل و سایه ی نسرین، بامت / همه ابرو به خم آویخته تا نازآیی کس نشد آگه از این سر به یقین، از چه کشید ؟ / طرح چشمان تو معبود به این زیبایی نرگس و شهد گل و سرو و صنوبر حیران / بهر چشمان و لب و قدّ به این رعنایی در فراغت تب و تابم همه از دست بشد / چه شود گر ز کرامت رخ مه بنمایی همچو مجنون شدم آواره ی هر شهر و دیار / عاقبت سوی دل و بارگه لیلایی بر لبم آمده جان، دست تمنا دارم / ز سر لطف و کرم قصد به جان فرمایی دیده خونبار و غم یار و ز هر دم آهی / همه امّید من آنست که تو بازآیی اگر برگ پاییزی باشم از چشم باغبان می افتم.. اگر شمع باشم میسوزم و می سازم..اگر لیلی باشم حکایتی دارم زنجیری و رسوا پیش خلق.اما من اسطوره ای بیش نیستم و تو واقعیتی..من یک آرزو بیش نیستم اما تو یه امیدی... آوازهای کوچه های دلتنگی را به یادت هست که چه قدر بر روی تاب سرنوشت می خواندیم؟و وقتی باران می آمد می رفتم و پای برهنه روی خاکهای غمزده قدم بر میداشتم...؟ اما تو اشک عشق گداز می ریختی و نمی گذاشتی کوچه تو را صدا بزند...از همان وقت سر زبانها افتادم..نارنینا:هر نیمه شب مرغ حق به یاد تو می خوابد و غوکان در مرداب ترانه ی خیزران میخوانند دریا با ماسه ها غوغایی راه انداخته اند و می گویند جای پای تو را کدامین موج نگه دارد؟ گل پیچکها با نیلوفرها زیر درخت صنوبر می روند و می گویند ای افسوس..ای اندوه..امیدا:قصه ی تلخیست..نه؟گلهای رزی را که در باغ حسرت می چیدیم یادت هست؟که به من هدیه دادی..دور از رخسار نازنینت پژمرد!دوست دارم فریاد بزنم و بگویم مردم!عاشقان میخانه و دارالمجانین برای من یکیست..از تنهایی خوف دارم...از دلی جدا شده ام..فراق می کشم...نور مهتاب مرا دیوانه می کند. در ماتم سرای عشق من چه میکنم؟ اشک از چشم هایم سرازیر است و می گویم:افسوس که عشق ها بی رنگ می شوند...گل بوته های جدایی سبز می شوند.. خوشه ی گندم شبنم را در آغوش نمی گیرد...برای من چیزی جز خاطره و امید نمی ماند من لبریز از گفتنم نه از نوشتن . باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی . ایمان من به تو ، ایمان من به خاک است . به شکوه آنچه بازیچه نیست ، بیندیش . من خوب آگاهم که زندگی، یکسر صحنه بــازی است . اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است . مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان . تو چون دستهای من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد، لحظه ای است که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد . زندگی طغیانی است بر تمام درهای بسته. زندگی تنهایی را نفی می کند و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی است. امروز برای من روز خوبي نيست اینجا را غباری گرفته است . یاد تو هر لحظه با من است . اما یـــاد انسان را بیمار می کند . به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو، نیاز من به تمامی ذرات زندگی است. دیگر چه می توانم گفت. من خسته هستم دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است. این مطالبی که پایین گذاشتم رو از یه رمان به اسم "در پایان شب" برداشت کردم...خیلی رمان جالبیه.آدم با خوندنش به خیلی از واقعییت های زندگی پی میبره امروز مادر بودن چه اندازه مشكل است. نميدانم؟ شايد اگر من نيز چون تو مادري دلسوز بودم همان مي كردم كه تو كردي همان را برمي گزيدم كه تو انتخاب كردي. تا زماني كه دختري در خانه پدر بودم دنيايي آزاد و بي حد و حصر را ميخواستم و آنگاه كه از پس سالها من مادر دختري جوان شدم به همان حصارهايي رسيدم كه تو براي من گذاشته بودي. هر چند كه زمانه ديگر آن روزگار قبل نبود. در پايان شب من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام. روزهاي الزام و بايد ها روزهاي زندگي دوگانه: در خانه به گونه اي بودن و بيرون از خانه تظاهر به آنچه ديگران مي پسندند. امروز اگر خسته ام امروز اگر تحمل كوچكترين ناملايمي را ندارم اين تحفه شايد يادگار آن روزها باشد. ولي مي دانم هر شبي را پاياني است.
هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما…
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود. دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت: حالا تو بینهایتی، چون که عکس من در اشک عاشق است.![]()

همیشه چشم به راهت مینشینم ، این شده کار هر روز من که حتی قبل از آمدنت در زیر
هوای چشمهایم ، هوای آمدنت است ، از عشق تو دیوانه شدن ، یک حادثه بی تکرار است
تو همان بارانی، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر از شور و التهابی
قلبم…. قلبم …. قلبم… تند تند، تند تند ، میتپد به عشق آمدنت
چشمهایم چشمهایم از شوق آمدنت … تنها خیره شده است به آن سو!
آن سوی سرزمین ها ، نمیدانم کجاست ، دور نیست ، لحظه آمدنت نزدیک است
ذهن من به لحظه در آغوش کشیدنت درگیر است ، تنهایی دیگر به سراغ من نیا که خیلی دیر است،
ببین حال مرا ای تنهایی ، نگو به من که بی وفایی ، به خدا تا او را دیدم دلم لرزید!
لرزید دلم ، خیس شد تنم، باز کردم چشمهایم را ، دیدم خواب تو را!
دیدم همان رویا را در خواب ، گرفتم دستهایت را ، با تمام وجود حس کردم عشقت را!
قطره قطره قطره میریخت بر روی زمین …. قطره قطره قطره میریخت بر روی گونه هایم
این قطره های باران بود یا اشکهایم
خدایا چرا اینقدر گرم است دستهایم
خدیا چرا میلرزد پاهایم
خدایا چرا نمیشوند حرفهایم….
آه ، عاشقیست ، نمیتوانم باور کنم که وجودم نیز دیگر مال خودم نیست ،با وجودی
این باران است که می بارد بر روی من ، این من هستم که در زیر قطره هایش در![]()
![]()
![]()
برای صدای شما دعا به درگاه خداوند
برای چشمان شما رحم و شفقت
برای دستان شما بخشش
برای قلب شما عشق
و برای زندگی شما دوستی هاست
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه
خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده
ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات،
تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه
و چراغ راهمون میشه
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن
ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن
به راهت ادامه بده
ناراحت نشو
حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده
وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه
دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست
که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری
تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست
عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی
یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم
باید به جای این کار،در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم
دوستی مثل شراب میمونه
خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری
پس، در زندگی راهت رو ادامه بده![]()
![]()
![]()
![]()
حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران سخن می گوید . من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه ای بیافرینم . باور کن . من می خواستم که با دوست داشتن، زندگی کنم . کودکانه و ساده و روستایی . من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم . آن لحظه ای که تو را به نــام می نامیدم . من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بيافرینم .
مـــرگ سخن ساده ای است . مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق من، جایی از یاد نرفتنی باز کند . ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم .
بـــــــــــــــــــــــازگــــــــــــــــرد ! 
ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویشتن کنیم.
اینک اما دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند. دستمال های مرطوب، تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند. التماس، شـــــکوه زندگی را فرو می ریزد.
تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه به جای می ماند ندامت است. اگر دیوار نباشد، پیچک به کجا خواهد پیچید. نه من ماندنی هستم، نه تو. آنچه ماندنی است ورای من و توست.
فرصتي براي فكر كردن است. من را تنها نگذار.
همین ...![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







